تبليغاتX
ده بالایی(گودوکنار)

ده بالایی(گودوکنار)

ده بالایی نام روستایی در شیخ عامروشهرستان لامرد از توابع استان فارس می باشد

صحبتی شد که خدا باب نجاتی بفرست

تلخی ذائقه را شاخه نباتی بفرست

می‏رسد با علم سبز، امامت بر دوش

از چه خاموش نشستی صلواتی بفرست

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 13:1  توسط خلیل  | 

کودکی اندیشید:

که خدا چه می خورد؟

چه می پوشد؟

و در کجا منزل دارد؟

ندایی امد

که او غم بندگانش را می خورد

گناهانشان را می پوشد

و در قلب شکسته انان ساکن است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 9:18  توسط خلیل  | 

این یک داستان واقعی است که در ایالات متحده اتفاق افتاد.مردی از خانه اش بیرون آمد تا به کامیون جدیدش افتخار کند.درکمال تعجب دید،پسر سه ساله اش با خوشحالی درحال چکش زدن به رنگ براق کامیون است.مردبه طرف پسرش دوید،اوراکنارزد وبعنوان تنبه دستان پسرکوچک رابا چکش زد تا آنها له شدند.

وقتی پدرآرام گرفت،اوبا عجله پسرش را به بیمارستان رساند.اگرچه دکتــر با ناامیدی سعی کرد استخوان های شکسته را نجات دهد، اما اوسرانجام مجبورشد تا انگشتان هردودست پسر را قطع کند.وقتی پسر بعدازعمل جراحی بهوش آمدودستان باندپیچی شده اش را دید،او معصومانه گفت:    " پــدر من بخاطرکامیونت متاسفم" سپس او پرسید: " امــا کی انگشتان من دوباره رشد می کنند؟ "

پــدر به خانه رفت و خودکشی کرد. در مورد این داستان فکر کنید دفعه بعد اگر کسی شماراعصبانی کرد یا شما خواستید انتقام بگیرید،قبل از اینکه به کسیکه دوستش دارید عصبانی شوید اول فکر کنید. کامیونها می توانند تعمیر شوند اما احساسات جریحه دار شده و قلب های شکسته اغلب نمی توانند تعمیرشوند.

خیلی وقتها ما نمی توانیم فرقی بین شخص و عملکرد آن قائل شویم.ما فراموش می کنیم که بخشش بزرگتر از انتقام است.افراد اشتباه می کنند. ما جایزالخطا هستیم اما اعمالی که ما در هنگام خشم انجام می دهیم تا آخر عمر مارا پشیمان می کند. تامل و تعقل کنید. فبل ازاینکه اقدام کنید فکر کنید. صبور باشید. ببخشید و فراموش کنید. همه را دوست بدارید.اگر شما در مورد مردم قضاوت کنید وقتی برای دوست داشتن آنها نخواهید داشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 9:16  توسط خلیل  | 

 درخواب با خدا گفتوگویی داشتم  

خدا گفت

پس می خواهی با من گفتگو کنی

گفتم اگر وقت داشته باشید

خدا لبخند زد

وقت من ابدی است 

چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی
از من بپرسی

چه چیز بیش از همه شما را در مورد
انسان متعجب می کند

خدا پاسخ داد  

این که آنها از بودن در دوران کودکی
ملول می شوند 

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد 

حسرت دوران کودکی را می خورند

اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن
پول می کنند

و بعدl

پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند

اینکه با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال را فراموش می کنند

آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می
کنند

نه در آینده

این که چنان زندگی می کنند که گویی ،
نخواهند مرد

و آنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده
اند

خداوند دستهای مرا در دست گرفت

و مدتی هر دو ساکت ماندیم

بعد پرسیدم

به عنوان خالق انسانها

می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی
را یاد بگیرند

خداوند با لبخند پاسخ داد

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را
مجبور به دوست داشتن خود کرد

اما می توان محبوب دیگران شد

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با
دیگران مقایسه کنند

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که
دارایی بیشتری دارد

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می
توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که
دوستشان داریم ایجاد کنیم

ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن
زخم التیام یابد

 با بخشیدن بخشش یاد بگیرند

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را
عمیقا دوست دارند

اما بلد نیستند احساسشان را ابراز
کنند یا نشان دهند

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک
موضوع واحد نگاه کنند

اما آن را متفاوت ببینند

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران
آنها را ببخشند

 بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند

و یاد بگیرند که من اینجا هستم

همیشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 7:35  توسط خلیل  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 8:7  توسط خلیل  | 

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید.

باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.

دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.

در حال مستاصل شد. از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.

گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.

نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم.

قدری پایین تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟

آنها را خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟

ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد.

                                              غذای روح

 با کمی توجه به خودمان و اطرافمان می بینیم ما گاهی تحت شرایطی پیمان می بندیم چه با خلق و چه با خالق خود ولی به آنی فراموش میکنیم !!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 12:28  توسط خلیل  | 

»»

به گزارش مهر، وقتی جاده های زیبای شمال کشور را طی می کنی همان نزدیکی شهر آستانه اشرفیه روستای قدیمی است به نام "رودپشت" که اگر حالی داشتی سری به خانه محمد رضا پورحسن بزن که زیارتش همان زیارت عشق است. پیشنهاد می کنم آدرس خانه را به همراه داشته باشید چون همسایه نمی دانند محمد رضا جانباز شیمیایی است. یادم است که یکی از اهالی می گفت محمدرضا خیلی سال است که سرفه می کند و بیمار است.

من هم به هر زحمتی بود خانه را پیدا کردم. وارد خانه مردی شدم که در اوج سرافرازی و شکوه و عظمت غریبانه نان به خون می زند و شکر خدا می کند. نمی دانم از میهمان نوازی خانواده این جانباز بگویم یا از صفا و صمیمیتی که همگی از ایمان و تقوا و توسل به اهل بیت نشات گرفته بود.

آن شب همسایه ها یکی یکی برای دیدن میهمان محمدرضا که گفته شده بود خبرنگار است شب نشینی می آمدند و می رفتند.

تا پاسی از شب با محمدرضا در مورد خاطرات دفاع مقدس گفتگو می کردیم. ولی من از 6 ساعت گفتگو تنها چند کلمه را به یاد دارم چون محمد رضا پورحسن حنجره ای برای سخن گفتن ندارد و به سختی می تواند تکلم کند. در سکوت شب وقتی که نور مهتاب از پنجره های اتاق سایه دستگاه اکسیژن ساز را بر پهنه دیوار نمایان می کرد تا صبح نفسهای بهشتی این جانباز را شمارش می کردم و در ازای هر نفس برای سلامتی محمد رضا صلوات می فرستادم. 





محمدرضا پورحسن در سال1348 در خانواده ای کشاورز در روستای رودپشت از توابع آستانه اشرفیه به دنیا آمد. در دوران نوجوانی محمدرضا همراه با سه برادر دیگرش برای کمک به پدر جهت امرار معاش خانواده بعد از مدرسه به شالیزار می رفتند و بعد از اعلام جنگ و شرایط خانواده و پدر مجبور شدند یک به یک به جبهه جهت انجام خدمت سربازی اعزام شوند.

با این حال محمدرضا با توجه به سن کمی که داشت چندین بار به قصد اعزام به جبهه اقدام کرد ولی موفق نشد تا اینکه پس از بازگشت برادر بزرگتر از عملیات آزادسازی خرمشهر وی از طریق گردان حمزه از لشگر 52 گیلان به مناطق عملیاتی اعزام شد.

آموزشهای 45 روزه در نوشهر و آموزشهای تخصصی در سنندج و دزفول باعث شد محمدرضا در تمامی رسته های بهداری، قایقرانی، تیربارچی، آرپی جی زن، اطلاعات عملیات و... آموزش ببیند و به قول خودش آچارهمه کاره گردان شود.

گوشهایم در عملیات پاره شد

محمد رضا قبل از مجروحیت در مناطق عملیاتی شط علی، بیت المقدس7، اروند رود، جزیره مجنون و مناطق مرزی بانه حضور داشت. تا اینکه در سال 1365 در منطقه پاسگاه زید از ناحیه دست و پا و پارگی پرده گوش به شدت مجروح و به بیمارستان ارتش تهران منتقل شد.

محمد رضا پورحسن در مورد اولین مجروحیتش می گوید: در بیمارستان ارتش به دلیل موج انفجارآنقدر از درد فریاد می کشیدم که دستانم را به تخت می بستند و بعد از ترخیص از بیمارستان تا چند ماه خانواده ام از فریادهای من در امان نبودند، هرچه بود را می شکستم و قرصهای اعصاب قوی نظیر از آپودوکسپین، کلونازپام و... مصرف می کردم.

شلمچه شیمیایی شدم

محمد رضا پس از چند ماه استراحت دوباره داوطلبانه به مناطق عملیاتی شلمچه رفت. وی در مورد لحظه مجروحتش در شلمچه می گوید: ساعت 13:45عصر یک روز گرم تابستان بود محل اسقرار گردان کانالی بود به نام کانال ماهی در منطقه شلمچه که عمق آن به اندازه قد افراد بود و منتظر بودیم شب شده تا دستور حمله صادر شود. بعضی از بچه ها استراحت می کردند و برخی وصیتنامه می نوشتند من هم با دوربین رفت و آمد عراقیها را زیر نظر داشتم. یک مرتبه صدای هواپیما شنیده شد. سه فروند بودند بعد از اولین حمله هوایی فرمانده گردان با صدای بلند گفت: شیمیایی شیمیایی ...

فقط 9 ثانیه وقت داشتیم تا نفسمان را حبس کنیم و ماسک بزنیم ولی حتی این فرصت را هم پیدا نکردیم. 15 متری من داخل کانال یک راکد حاوی گاز خردل اصابت کرد و بچه هایی که نزدیک بمب بودند در جا سوختند و شهید شدند. من هم که چشمانم دیگر نمی دید و سوزش پوست و سرفه امانم را بریده بود بیهوش شدم.

وقتی که چشم باز کردم خودم را روی تخت در بیمارستان دزفول دیدم. بدنم پر بود از تاولهای خونی که روی آن را با کرمی سفید رنگ پوشانده بودند. به پرستارها گفتم به پدر و مادرم اطلاع ندهید. بعد از مدتی به بیمارستان ارتش تهران منتقل شدم و پس از چند روز من را به بیمارستانی در به لنگرود منتقل کردند. غذایم فقط سوپ بود و آمپول... بعد از مدتی یک سری تاولها از بدنم محو شد و صدایم باز شد.

پس از 8 سال فهمیدم شیمیایی هستم

بعد از یک سال برای کار به بندر عباس رفتم آنجا به دلیل تجربیات جنگ به عنوان تزریقات بیمارستان شهید محمدی مشغول به کار شدم. ماهانه سه هزار تومان حقوق می گرفتم و پانزده هزار تومان کرایه خانه می دادم بعد از 8 سال به دلیل گرمی هوا عوارض شمیایی نمایان شد و سرفه ها امان از من گرفته بود.

پزشکان بعد از معاینات دریافتند که این سرفه ها ناشی از استشمام مواد شیمیایی در زمان جنگ است به همین دلیل جهت درمان در تهران به کرج نقل مکان کردیم و در شرکت کنسرو سازی مشغول به کار شدم. سال 1383 تاولها نمایان شد و پدرم از من خواست که به دلیل آلودگی هوا به روستا برگردم.

تاولها روز به روز بزرگتر و بیشتر می شد و سرفه ها خون آلود تر... تا اینکه بالاخره برای درمان در بیمارستان بقیه ا.. تهران بستری شدم.

همسرم کار می کند تا هزینه درمان و زندگی‌ام تامین شود

در این ایام همسرم و برادرش برای درمان و درصد مجروحیت من خیلی تلاش کردند ولی تمام تلاشها بی فایده بود نمی دانم چرا بنیاد شهید تنها 5 درصد مجروحیت شیمیایی برای من لحاظ کرد.

دکتر معالجم گفت: باید از اکسیژن استفاده کنم و قیمت یک دستگاه اکسیژن ساز یک میلیون و 600 هزار تومان بود که با هزار زحمت وام گرفتم تا بتوانم دستگاه را خریداری کنم.

البته هزینه های رفت و آمد برای درمان به تهران و... هم به مخارج زندگی اضافه شده بود. ولی افسوس که خانه نشین شدم و به هیچ عنوان بدون اکسیژن نمی توانم حتی یک ساعت بیرون بمانم. به ناچار همسرم خیاطی می کند و برای خرج خانه گاهی اوقات روی شالیزارهای دیگران کار می کند. پسرم حمید هم به دلیل مشکلات مالی نتوانسته راهی دانشگاه شود و دخترم نیلوفر هم ازدواج کرده و با همسرش در اطراف تهران زندگی می کند.

گاهی اوقات پسرم می پرسد چرا دوستان من که پدرانشان مجروحیت کمتری دارند از امکانات مناسب زندگی برخوردارند و وقتی به آنها می گویم پدر من نیز جانباز است در جواب می گویند: 5 درصد که جانبازی محسوب نمی شود.

متاسفانه ارزشهای انسانی ما را نیز درصدهای بنیاد شهید مشخص می کند و این خیلی خطرناک است. از رئیس جمهور محترم می خواهم به جانبازان شیمیایی توجه بیشتری کند. درست است که به صورت آشکار قطع عضو نیستند ولی از داخل می سوزند و می سازند.

محمد رضا پورحسن در سال چند روزی میهمان بیمارستانهای تهران است و هزینه این رفت و آمد به دوش همسرش است. همسر این جانباز سالهاست که دستانش را در گل و لای شالیزار فرو می کند تا بتواند او را زنده نگه دارد.

این جانباز 5 درصد شیمیایی اکنون در نوبت پیوند ریه بیمارستان مسیح دانشوری و در نوبت پیوند قرنیه چشم به سر می برد و خدا می داند چه کسی هزینه‌هایش را باید پرداخت کند.



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 7:59  توسط خلیل  | 


به چهار نقطه وسط این تصویر به مدت سی ثانیه نگاه کنید و سپس به یک دیوار سفید نگاه کنید و پیاپی و سریع پلک بزنید مطمئن باشید تصویری را که بر دیوار و در داخل دایره روشن خواهید دید شما را به تعجب خواهد انداخت و می دانم چندین بار این کار را تکرار خواهید کرد! باور کنید واقعیت دارد! راستی پلک زدن سریع و متوالی را فراموش نکنید!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 6:43  توسط خلیل  | 

متاسفانه اموال کانون فرهنگی روستای شیخ عامر که عبارت بودند از یک عدد پرینتر و یک دستگاه چندکاره کپی ویک اسکنر و  همراه با کیس کامپیوتر وآنتن وایرلس در شامگاه روز ۱۴ تیر ۱۳۹۰ به سرقت برده شد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 7:1  توسط خلیل  |